درباره نویسنده
اکرم یونسی
کارشناس زبان و ادبیات فارسی با 10 سال سابقه کار در کانون پرورشی کودکان و نوجوانان دارای بیش از 15 سال سابقه مجریگری برنامه ها و سمینارهای ادبی و اجتماعی ویراستار متون ادبی و اجتماعی و دستی در نوشتن شعر , متن ادبی و داستان دارم ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اکرم یونسی
  • علی باجول
صفحات اختصاصی
  • آنکه شبهای مرا مهتاب داد
مطالب اخیر
  • اول مهر
  • کلاس انشا
  • فعل مجهول
  • سلام بر دوستان
کلمات کلیدی مطالب
  • معلم (۱)
  • شقایق (۱)
  • روز معلم (۱)
  • دانش آموز (۱)
  • اکرم یونسی (۱)
  • کانون پرورشی کودکان و نوجوانان (۱)
  • بهبهانی سیمین (۱)
  • سیاره پروانه (۱)
  • کلاس انشا (۱)
  • امین پور قیصر (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اردیبهشت ۸٩
  • مهر ۸۸
دوستان من
  • باران برف
  • انجمن ادبی جوانان شهرضا
  • کانون ژرورش فکری کودکان و نوجوانان
  • فروغ فرخزاد
  • بهمن عشاق
  • خانه مهر
  • سیاه مشق های علی باجول
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



شقایق
نوشته های اکرم یونسی
اول مهر
نویسنده: اکرم یونسی - ۱۳٩٠/٦/۳۱

 

اول مهر

 

 اول شادی و شور و

 

 اول پاییز بهار شاعران

 

 را به دوستان

 

 معلمان و شاگردان عزیزم

 

تبریک می گویم.

 

امسال برایم مهر دیگری است و زندگی را به شکل دیگری تجربه می کنم

نظرات ()



کلاس انشا
نویسنده: اکرم یونسی - ۱۳٩٠/٢/۱٢

امروز روز معلم بود برای شاگردانم شعر خواندم وبه یاد معلم ادبیاتم افتادم سرکار خانم سیاره که خاطراتش برایم شاعرانه می ماند

کلاس انشا

قیصر امین پور

صبح یک روز سرد پاییزی

روزی از روزهای اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم خوشحال

 

بچه ها گرم گفتگو بودند

باز هم در کلاس غوغا بود

هر یکی برگ کوچکی در دست

باز انگار زنگ انشا بود

 

تا معلم ز گرد راه رسید

گفت با چهره ای پر از خنده

باز موضوع تازه ای داریم

آرزوی شما در آینده

 

شبنم از روی برگ گل برخاست

گفت می خواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم دوباره آب شوم

 

دانه آرام بر زمین غلطید

رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد

تا ابد سبز سبز خواهم ماند

 

غنچه هم گفت گرچه دلتنگم

مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ

گرم راز و نیاز خواهم شد

 

جوجه گنجشک گفت می خواهم

فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم

در دل آسمان رها باشم

 

جوجه ی کوچک پرتو گفت

کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم

باز پیغمبر بهار شوم

 

زنگ تفریح را که زنجره زد

بز هم در کلاس غوغا شد

هر یک از بپه ها به سویی رفت

و معلم دوباره تنها شد

 

با خودش زیر لب چنین می گفت

آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید

بچه ها آرزوی من این است

نظرات ()



فعل مجهول
نویسنده: اکرم یونسی - ۱۳۸٩/٢/۱٢

تقدیم به  همه ی معلمهایم و همه ی دانش آموزانم که هرچه دارم از آنها و برای آنهاست

فعل مجهول

بهبهانی   سیمین

بچه ها – صبحتان به خیر سلام
درس امروز،فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ؟می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است


در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ،می لغزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید


ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شدم آگاه
ژاله را زان میان صدا کردم


ژاله از درس چه فهمیدی ؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
" د جوابم بده !کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟"


خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله ، چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران


خشمگین و انتقام جو گفتم :
بچه ها گوش ژاله سنگین است!
دختری طعنه زد که نه خانم!
درس در گوش ژاله یاسین است


باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حیرانم،
آن  دومیخ نگاه خیره ی او
موج زن ، در دو چشم بیگنهش
رازی از روزگار تیره ی او


آنچه در آن نگاه میخواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود:


فعل مجهول ، فعل آن پدری است
که دلم را ز درد  پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی  کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب  تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید


در غم آن دو تن ، دو دیده ی من
آن یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمیدانم
که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و  نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود ناله ی او
شسته میشد به قطره ها ی سرشک
چهره ی همچو برگ لاله ی او


ناله ی من به ناله اش آمیخت
که غلط بود  آنچه من گفتم :
درس امروز ، قصه ی غم تو ست.
تو بگو با من چرا سخن گفتم


فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را  بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد

نظرات ()



سلام بر دوستان
نویسنده: اکرم یونسی - ۱۳۸۸/٧/٢٦

سلام

 

همواره علاقه مند بودم  از تجربیات دوستان خوبم استفاده کنم و تجربیات خود را در اختیار آنها بگذارم دوستان خوب دبستان و ... تا دانشگاه و دوستان جشنواره های شعر و همکارانی که در دوره های کوتاه با هم آشنا شدیم و گهگاهی با گریه از هم خدا حافظی کردیم

 

اکنون این فرصت پیش آمده و می خواهم از آن استفاده کنم

 

                                                                   اکرم یونسی (شقایق)

نظرات ()